چیزی نیست... دلگیرم ...فقط همین
کم مانده است بی تو بمیرم فقط همین
از هرچه هست و نیست گذشتم ولی هنوز
در عمق چشم های تو گیرم فقط همین.....
چیزی نیست... دلگیرم ...فقط همین
کم مانده است بی تو بمیرم فقط همین
از هرچه هست و نیست گذشتم ولی هنوز
در عمق چشم های تو گیرم فقط همین.....
دقت نکردی وگرنه لرزش دستانم را میفهمیدی
و تپش های نا مرتب قلبم را
وقتی گفتم هر جور که تو راحتی.....
پ ن ۱ : یه جا تو فیسبوک پرسیده بودن قدتون چقدره؟ کامنت ها رو که خوندم دیدم
اصلا دختر زیر 170 نداریم تو ایران!!
پ ن ۲ : این همه درس خوندیم بالاخره نفهمیدیم رابطه ی فیثاغورس با کی بود..
قضیه اش چی بود....!!! بالاخره چی شد ...!!!
- شهر هرت جایی است که توی فرودگاه برادر و پدرتو می تونی ببوسی اما همسرتو نه ....
- شهر هرت جایی است که بهشتش زیر پای مادرانی است که حقی از زندگی و فرزند و همسر ندارند..
- شهر هرت جایی است که اول ازدواج می کنند بعد همدیگر رو می شناسن
- شهر هرت جایی است که وقتی می ری مدرسه کیفتو می گردن مبادا آینه داشته باشی.
- شهر هرت جایی است که وقتی می خوای ازدواج کنی 500 نفر رو دعوت می کنی و شام میدی تا برن و از بدی و زشتی و نفهمی و بی کلاسی تو کلی حرف بزنن..
- شهر هرت جایی است که کودکان زاده می شوند تا عقده های پدرها و مادرهاشان را درمان کنند.
- شهر هرت جایی است که وقتی از دختر می پرسن می خوای با این آقا زندگی کنی می گه: نمی دونم هر چی بابام بگه.
- شهر هرت جایی است که خنده نشان از جلف بودن را دارد
خدایا این شهر چقدر به نظرم آشناست...
همش برات دلواپسم
قرار نبود اینجوری شه
یهو بشی همه کسم.......
عطرهای خوب ، شیشه خالی شان هم بعد سال ها بوی عطر می دهد
درست مثل جای خالی تو …
زمین خالی شده از عشق ؟ یا من چشم و دلم سیره !
که برق چشمای هیچ کس وجـــــــــــــودم رو نمیگیره ...
زمین خالی شده از عشق یا دستای تو در کاره ؟
که تو خلوت من غیر از خیالت پا نمیذاره ...
برای موندن عطرت درای خونه رو بستم
تو فکر کن حال من خوبه تو فکر کن با کسی هستم
رو این صندلی ِ خالی تو رویامم نمی شینی
یه عمره روبروتم من ولی من رو نمی بینی
نمی بینی شکستم رو ... نمی بینی چقدر خستم
خیالت راحته خوبم ... خیالت راحته هستم
نمی بینی...نمی بینی...چقـــــــــدر خستم
برای موندن عطرت درای خونه رو بستم
تو فکر کن حال من خوبه تو فکر کن با کسی هستم
دورادور تولدت مبارک ستاره من.....![]()
تقدیم به چشمای روشنت:
به تو عادت کرده بودم
اي به من نزديک تر از من
اي حضورم از تو تازه
اي نگاهم از تو روشن
به تو عادت کرده بودم
مثل گلبرگي به شبنم
مثل عاشقي به غربت
مثل مجروحي به مرهم
لحظه در لحظه عذابه
لحظه هاي من بي تو
تجربه کردن مرگه
زندگي کردن بي تو
من که در گريزم از من
به تو عادت کرده بودم
از سکوت و گريه شب
به تو حجرت کرده بودم
با گل و سنگ و ستاره
از تو صحبت کرده بودم
خلوت خاطره هامو
با تو قسمت کرده بودم
خونه لبريز سکوته
خونه از خاطره خالي
من پر از ميل زوالم
عشق من تو در چه حالي...
دوستانم را روزگار گرفت
عشقم را عاشقی ربود
ما ماندیم و یک بقچه رفاقت
ما ماندیم و سیگاری کنج لب
تلخی چای بی قند و خش خش برگهای زرد.....
وقتی که خدا در دلهای شکسته جای دارد
چرا بر دستانی که بارها دلم را شکسته بوسه نزنم....؟؟؟
آن روزگار کو که مرا یار یار بود
دل بر کنار از این غم و او در کنار بود......
مرا در غربت فردا رها کرد
دلم در حسرت دیدار او ماند
مرا چشم انتظار کوچه ها کرد
به من میگفت تنهایی غریب است
ببین با غربتش با من چه ها کرد
تمام هستی ام بود و ندانست
که در قلبم چه اشوبی به پا کرد
و هرگز او شکستم را نفهمید
اگرچه تا ته دنیا صدا کرد....
فقیر و خسته به دنبال گم شده ای میگردم
اسیر ظلمتم ای دوست پس کجا ماندی؟
من به اعتبار تو فانوس نیاوردم.....
چشم چشم دو ابرو . . . . . . نگاه من به هر سو
پس چرا نيستی پيشم ؟ . . . . . . نگاه خيس تو کو ؟
گوش گوش دوتا گوش . . . . . يه دست باز يه آغوش
بيا بگير قلبمو . . . . . . . . . .يادم تورا فراموش
چوب چوب يه گردن . . . . . جايی نری تو بی من !
دق می کنم ميميرم . . . . . اگه دور بشی از من
دست دست دوتا پا . . . . . ياد تو مونده اينجا
يادت مياد که گفتی . . . . . بی تو نميرم هيچ جا
من ؟ من ؟ يه عاشق . . . . . همون مجنون سابق
. . . همون مجنون سابق . . .
ژاپن: به شدت مطالعه می کند و برای تفریح ربات می سازد!
هند: او پس از چند سال درس خواندن عاشق دختر خوشگلی می شود و همزمان برادر دوقولویش که سالها گم شده بود را پیدا می کند. سپس ماجراهای عاشقانه و اکشنی(ACTION) پیش می آید و سرانجام آندو با هم عروسی می کنند و همه چیز به خوبی و خوشی تمام می شود!
عراق: مدام به تیر ها و خمپاره های تروریست ها جاخالی می دهد ودر صورت زنده ماندن درس می خواند!
چین: درس می خواند و در اوقات فراغت مشابه یک مارک معروف خارجی را می سازد و با یک دهم قیمت جنس اصلی می فروشد!
گینه بی صاحاب!: او منتظر است تا اولین دانشگاه کشورش افتتاح شود تا به همراه بر و بچ هم قبیله ای درس بخواند!
اوگاندا: درس می خواند و در اوقات بیکاری بین کلاس؛ چند نفر از قبیله توتسی را می کشد!
انگلیس: نسل دانشجوی انگلیسی در حال انقراض است و احتمالا تا پایان دوره کواترناری!! منقرض می شود ولی آخرین بازماندگان این موجودات هم درس می خوانند!
ایران: عاشق تخم مرغ است! سرکلاس عمومی چرت می زند و سر کلاس اختصاصی جزوه می نویسد! سیاسی نیست ولی سیاسی ها را دوست دارد. معمولا لیگ تمام کشورهای بالا را دنبال می کند! عاشق عبارت «خسته نباشید» است، البته نیم ساعت مانده به آخر کلاس! هر روز دوپرس از غذای دانشگاه را می خورد و هر روز به غذای دانشگاه بد و بیراه می گوید! او سه سوته عاشق می شود! اگر با اولی ازدواج کرد که کرد، و الا سیکل عاشق شدن و فارغ شدن او بارها تکرار می شود!او چت می کند! خیابان متر می کند، ودر یک کلام عشق و حال می کند! همه کار می کند جز اینکه درس بخواند
نفسای گرمش امشب هم نفس با خاک سرده.....
تقدیم به یک دوست از دست رفته.....
همیشه وقتی به خودت مغرور هستی که یه آدم تحصیل کرده هستی و خیلی چیزا حالیته و احیاناً بقیه رو از طبقه بالا نیگاه میکنی روزگار یه پس گردنی بهت میزنه که خلاصه یعنی ببین یه چیزایی هست تو این عالم که به گوشت هم نخورده و بی خودی جو گیر نشو مثال بخوام براتون بزنم همین تیتر این پست هستش .شما تا حالا در مورد فیزیک دینی چیزی شنیده بودین..نه...خوب به نظرم اول بهتره این عکس رو ببین تا مثل من فکتون بچسبه به قوزک پا.
خوب حالا که دیدین تا حالا این موضوعات به گوشتون خورده بود ..عمراً ..پس جو گیر نشین مثل من ..همیشه چیزایی هست که شما رو متعجب کنه
سرپرست وزارت آموزش و پرورش می گوید: کتاب های درسی دختران و پسران باید جدا بشود. البته اینکه چرا خداوند بزرگوار برای دختران و پسران و مردان و زنان یک کتاب فرستاده از اسرار است و اسرار را نه سرپرست وزارت آموزش و پرورش می داند و نه دختران و پسران.
احتمالا در کتاب درسی دختران داستان دهقان فداکار اینگونه خواهد شد:
صغرا خانم فداکار
صغرا خانم فداکار خیلی ناراحت شد اول خواست پیراهنش را در بیاورد به چوبدستی اش ببندد و آتش بزند، بعد یادش آمد که لخت می شود و اگر چشم مسافران نامحرم به او بیفتد، خدا او را با چوبدستی اش در آتش جهنم می اندازد. بعد خواست چادرش را استفاده کند که یاد موهایش افتاد. سپس متوجه شد لازم نیست مثل مردها به هر بهانه ای لخت بشود، او زن است و خدا به او عقل داده لذا نفت فانوسش را ریخت روی چوبدستی اش و آن را آتش زد و چون دویدن برای زن بد است سلانه سلانه به طرف قطار رفت اما دیگر دیر شده بود و قطار با سنگ ها برخورد کرد و همه ی مسافران شهید شدند.
انا لله و انا الیه راجعون